حكيم ابوالقاسم فردوسى

611

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

و بپيوندم . ترا با من چه كار است و از چه رو رنجه‌ام مىدارى ؟ بهرام از زبان آورى پرموده خشمگين گشت . يك تازيانه بر او زد پاهايش را در بند كرد . اما ساعتى بعد از آن كار پشيمان گشت پاهاى وى را گشود . اسبى زرين ستام و تيغى هندى و زرين نيام به او داد و پوزشگرى كرد . چون پرموده به درگاه شاه رسيد و شهريار از كردار بهرام آگاه گشت سخت ملول شد . از روى ديگر پس از اين كه شاه و پرموده پيمان دوستى به سوگند تازه كردند خاقان چين آهنگ بازگشتن به چين و توران كرد . شهريار خلعتهاى گرانبها به او داد و دو منزل وى را بدرقه كرد . وقتى بهرام چوبينه از بازگشتن پيموده آگاه شد . پذيره شدش پهلوان سوار * از ايران هر آن كس كه بد نامدار همه تاخت پوزش كنان پيش اوى * پر از شرم جان بدانديش اوى چو پرموده را ديد كرد آفرين * از او سر بپيچيد خاقان چين همى راند بهرام با او به راه * نكرد ايچ خاقان به دو بر نگاه شهريار نيز به بهرام درشتناك و سرگردان شد ، و به جاى اين كه وى را به پاداش آن دليريها و كارهاى بزرگ كه كرده بود برافرازد و نيكو بدارد ، دوكدانى با پنبه و جامه‌اى زنانه براى او فرستاد . چون آن خلعت ناسزاوار به بهرام رسيد شكيبايى و خاموشى گزيد و گفت : بايد از بختِ بد و ستمى كه به من رفته به درگاهِ پاك يزدان بنالم . آن گاه از سر خشم و درد جامهء زنانه‌اى را كه شاه فرستاده بود بر تن راست كرد . دوكدان و پنبه را پيش رو نهاد ، و مهان و نامداران و سران سپاه را نزد خويش خواند . چون آنان اين بديدند در شگفت شدند . سالار سپاه گفت : ببينيد كه شاه مرا اين خلعت فرستاده است . با اين همه